نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقاب

زآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب

گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبود

هیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب

تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش

تار مویی در میان دین و دانش شد حجاب

گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کو

ور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب

چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خود

روز را امروزی می‌بینم که بنشست آفتاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ترس خود نسبت به دیده شدن بدون نقاب سخن می‌گوید. او به بنیان زندگی خود اشاره می‌کند که صرف قید و بندها شده، اما هیچ کدام از آن‌ها به اندازه بند نقاب که بر دل او سنگینی می‌کند، تاثیرگذار نیست. تار زلف محبوبش مانع وصال او شده و به نوعی میان دین و دانش حجاب ایجاد کرده است. شاعر به یک خواب اشاره می‌کند و از امکان دیدن محبوب در خواب سخن می‌گوید، اما می‌پرسد آیا شانسی وجود دارد تا در بیداری نیز او را ببیند. در انتها، شاعر از روزی سخن می‌گوید که به یکباره آفتاب غروب می‌کند و او را در حسرت می‌گذارد.