شمارهٔ ۲۶ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
دل به چین زلف بندم چین ابرو چون بپاید
زآن که چیزی کان نپاید، دل به او بستن نشاید
گفتمش بنشین زمانی تا مگر سیرت به بینم
گفت چون خورشید بنشیند دگر کی رخ نماید
ای که می گویی شبت را روزی از پی هست، یا رب
روز من از پی نیاید هرچه می آید بیاید
بلبل از بیرحمی گل می کند فریاد و افغان
باغبان کز درد واقف نیست، گوید می سراید
آمدی ممنونم اما گوئیا، ره کرده ای گم
گر نه لیلی ره کند گم بر سر مجنون نیاید
گرچه منع از گریه کردی، زخم ها در دل افکندی
گر خدا یک دربه بندد، صد در دیگر گشاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دردی Deepا و غم عشق اشاره دارد. شاعر ابتدا درباره دل بستن به چیزی که ناپایدار است، سخن میگوید و آن را بیفایده میداند. او به محبوبش میگوید که میخواهد سیرتش را ببیند، اما محبوب میگوید اگر بخواهد شبیه خورشید در آسمان باقی بماند، دیگر چگونه میتواند رخ نشان دهد. شاعر همچنین به دلتنگی و بیتوجهی دیگران به دردهای او اشاره میکند و میگوید که در شرایطی که عمرش سخت میگذرد، دیگر هرچه بیاید، فرقی نمیکند. او همچنین به این نکته میپردازد که حتی اگر در عاشقی موانعی پیش بیاید، درهای دیگری برای عشق و امید باز خواهند شد. این شعر به طور کلی احساساتی از ناامیدی، درد عاشقانه و امید را به تصویر میکشد.