نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم

در نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم

ساغر می داشتی در کف به جای تیغ کین

من لب خندان به جای دیده ی ترداشتم

ای که می سوزی دلم دانم که سوزد دامنت

زآن که نگرفتم به دستی کان زدل برداشتم

ناصحا تا چند گویی صبر کن دور از رخش

از برای کی نگه می داشتم گر داشتم

دیدم اندر خواب دامانش بدست خویشتن

از شعف بیدار گشتم دست بر سرداشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر به یاد روزی می‌افتد که محبوبش را در کنار خود داشته و از زیبایی و عشق او بهره‌مند بوده است. او در حال یادآوری لحظاتی است که با خوشحالی و به دور از کینه، با معشوق خود می‌گذرانده. شاعر احساس می‌کند که دل او می‌سوزد و می‌داند که محبوب نیز از دوری‌اش در رنج است. او از نصیحت‌های دیگران که به او می‌گویند صبر کند، بی‌تاب می‌شود و در خواب، محبوبش را در آغوش می‌بیند و با بیدار شدن از خواب، دستی به سمت او دراز می‌کند.