شمارهٔ ۴۷ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن
آشنای او نباید آشنای خویشتن
آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنم
تا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن
من سزای آتش و از دیده آبم برکنار
در کنار خود نمی بینم سزای خویشتن
گرنه در آیینه خود را دیده ای زنجیر زلف
از چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن
بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختم
عاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن
گفتمش درد دل و گفت از خدا شرمی بدار
کس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن
ای که میگویی چرا بر خود نمیسوزد دلت
آتشم، آتش نمیسوزد برای خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تضاد بین رضایت از طرف دوست و رضایت از خود اشاره میکند و بیان میکند که آشنایی با دوست باید بر آشنایی با خود مقدم باشد. او به طرز عمیقتری به احساسات درونی خود پرداخته و میگوید که به خاطر عشق و درد جدایی، همچنان در آتش احساسات خود میسوزد، اما از آنجا که خود را تحت فشار میبیند، نمیتواند از جای خود برخیزد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که گرچه در آینه خود را زنجیر زلف عشق میبیند، اما همچنان به دنبال آزادی و رهایی از این گرفتاری است. در نهایت، او ضمن بیان درد و رنج خود، میگوید که دلش برای دیگری خون شده و از خود میپرسد که چرا باید در این آتش بسوزد، در حالی که هیچ نشانهای از سوزش برای خود ندارد.