شمارهٔ ۴۶ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را
آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شو گره ای گریه تا دم درکشم
تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن
ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز
با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن
رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن
نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به زیبایی و ویژگیهای محبوب خود، که به صورت یک سرو توصیف شده، میپردازد و از او میخواهد که به اندازهی خود بزرگ و سرافراز نماند. او به عمق احساساتش اشاره میکند و به محبوبش میفهماند که نباید درد و رنجش را بیش از حد بروز دهد. شاعر به او توصیه میکند که رازها را نگه دارد و از ایجاد دلتنگی و غم بیشتر خودداری کند. در نهایت، او بر این باور است که رستگاری در سکوت و آرامش است و از محبوبش میخواهد که بیشتر از این در دلش آشفتگی ایجاد نکند.