شمارهٔ ۴۹ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار من
کسی کو تا بگرید بر من و بر روزگار من
بود طفل عزیز خانه ی دل اشک رنگینم
گهی بر دوش مژگان است و گاهی بر کنار من
غباری از تو گفتی دارم اندر دل عجب دارم
تو خود زین بیش بر باد فنا دادی غبار من
شب از زلف تو بر دارد سیاهی و درازی را
به شب زان دارد الفت دیده شب زنده دار من
رخی کز اشک خونین شسته شد زردی نمی بیند
بحمدالله خزان از پی نمی بیند بهار من
تو گویی چاره دل کن ز اول دل نمیدادم
اگر در دست من بودی عنان اختیار من
زبس کز شعله آه جهان سوزش کنم روشن
ز روز کس ندارد پای کم شب های تار من
معانی تازه و الفاظ تر ، سیراب میگردد
اگر بر تشنه ای خوانند شعر آبدار من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها، شاعر از احساس عمیق اندوه و ناتوانی خود در گریه کردن سخن میگوید. او اشاره میکند که کسی نیست که برای او و مصائبش گریه کند. او به تصویر کودک عزیز دلش میپردازد که همیشه در ذهنش حضور دارد و گاه بر چشمانش نشسته و گاه در کنارش است. شاعر میگوید که غباری از یاد معشوقش در دلش دارد و از یادآوری آن دچار حیرت و درد میشود. شاعر به شبهای تار با زلف معشوقش اشاره میکند و میگوید که صورت معشوقش آنقدر زیباست که حتی اشکهایش رنگ زردی نمیبیند و بهار را نمیبیند. او میخواهد دلش را تسکین دهد اما از درد و افسوس نمیتواند. در نهایت، میگوید اگر شعرش را بر کسی بخوانند که تشنه است، معانی و الفاظ تازهای را احساس خواهد کرد.