نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز گریه منع مکن دیده پر آب مرا

که برطرف کنی از کشتن اضطراب مرا

مرا بسوز پس از کشتنم که سیمابم

مگر به آب دهد کلبه خراب مرا

شکفته دیدم گل های داغ و دانستم

که سوی من نظری هست آفتاب مرا

ز دیده منت شب زنده داری از چه کشم

که غمزه ی تو به تاراج برد خواب مرا

گداخت پیکرم از جوش خون چه چاره کنم

که شیشه تاب نمی آورد شراب مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود سخن می‌گوید و از گریه و اضطرابش می‌نالد. او می‌خواهد که پس از مرگش، دلش نسوزد و به خاطر درد و رنج‌هایش، به او آرامش دهد. او همچنین به زیبایی گل‌ها اشاره می‌کند و از توجه آفتاب (عشق) به خود خوشحال است. شاعر از شب زنده‌داری و غمزه محبوبش نیز یاد می‌کند که باعث بی‌خوابی‌اش شده است. در نهایت، او به چالش‌های عاطفی و احساسی خود و تحمل دردهایی که ناشی از عشق است، اشاره می‌کند.