شمارهٔ ۵۱ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدن
صورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن
من کنم گریه و او خنده کند حاجت نیست
روز باران به چمن رفتن و بستان دیدن
زلف بردار ز رخساره که نیکو نبود
کفر را این همه هم صحبت ایمان دیدن
دیده را غرقه به خون گر نکنم پس چکنم
او مرا دید پریشان ز پریشان دیدن
هرکه در خواب سر زلف پریشان تو دید
سیر هرگز نشد از خواب پریشان دیدن
رخت آسان نتوان دید که آسان نبود
چشم را چشمه خورشید درخشان دیدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوعات عشق و زیبایی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که هرچند نمیتوان جان را در آینه دید، اما زیبایی روحی و ظاهری را نمیتوان نادیده گرفت. شاعر از احساسات متضاد خود در برابر عشق میگوید، از گریهاش در مقابل خندیدن معشوق و از سختیهای ناشی از عشق. همچنین، او به توصیف زلف و زیبایی معشوق میپردازد و میگوید که دیدن چهرهاش آسان نیست و او همیشه در خوابهایش مشغول به دیدن زیبایی معشوق است. در نهایت، او به قدرت و درخشش چشمان معشوق اشاره میکند که به مانند خورشید درخشان است.