شمارهٔ ۶۰ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
کیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشت
که چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگی
نداشت جای که دروی گره شود سخنی
به گریه کوش که تا نور در نظر داری
صبا نیاورد از مصر بوی پیرهنی
به گاه سوختن دل کناره گیر و بسوز
نه شمع باش که سازی نخست انجمنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عاشقانه و دردناک سخن میگوید. شاعر از عدم ارتباط با معشوقش شکایت میکند و این را به سختیهایش نسبت میدهد. او نمیتواند احساساتش را بیان کند و غم و اشک او را رنج میدهد. شاعر همچنین به تلاش برای حفظ امید و روشنایی در دل اشاره میکند، در حالی که به سوز و گداز درونش اعتراف میکند و از ناتوانی در ابراز عشقش میگوید. به طور کلی، شعر به عمق محبت و رنج عاشقانه پرداخته است.