شمارهٔ ۱۰ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفت
یک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت
آرزو دارم که جان در پایش افشانم، ولی
ترسم از تنهایی دردش که با جان خو گرفت
پیرهن پنهان درم دانم زهم دور افکند
گر فلک داند که دستم با گریبان خوگرفت
گریه لازم نیست اظهار محبت را ولی
عشق در روز ازل با چشم گریان خوگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و پیچیده خود نسبت به یک معشوق صحبت میکند. او به زیباییهای چشمان معشوق اشاره میکند که دلش را مجذوب کرده و تبسم او تأثیر زیادی بر روحش گذاشته است. در عین حال، او آرزو دارد جانش را فدای معشوق کند، ولی از تنهایی و درد او میترسد. همچنین، شاعر به نوعی از جدایی و دوری از معشوق اشاره دارد و میگوید که عشق و محبت او به گونهای است که نشان دادن احساسات با گریه نیازی ندارد، زیرا از روز ازل عشق او با اشک و اندوه در هم آمیخته شده است.