نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفید

خانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید

بس که هردم مینهم بر چشم گریان نامه ات

نامه ات ترسم شود آخر چو چشم من سفید

گرچه گل گردد سفید از آفتاب اما ز شرم

گر ترا بیند بخواهد کشت در گلشن سفید

نامد از بخت سیه کاری تو کردی تیغ ناز

سرخ از خونم که بادا رویت ای دشمن سفید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و حزن ناشی از عشق صحبت می‌کند. دلش غمناک است و چشمانش به خاطر این عشق سفید و بی‌نور شده است. خانه او تاریک است و امیدش به روشنایی از چهره محبوبش می‌آید. او هر روز نامه‌ای برای محبوبش می‌نویسد، اما نگران است که این نامه به اندازه اشک‌هایش سفیدی پیدا کند. همچنین، شاعر اشاره می‌کند که حتی اگر گل‌ها از نور خورشید سفید شوند، باز هم شرم در چهره محبوبش باعث می‌شود که او را بخواهد. شاعر به دشواری‌هایی که از سوی بخت بد به او می‌زند اشاره می‌کند و از مشکلاتی که از عشق و ناز محبوبش به وجود آمده، رنج می‌برد.