نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشم که جا به سر کوی دلستان دارم

ره ار به بزم ندارم بر آستان دارم

توکی زناز قدم می نهی زخانه برون

بهر زه رشک بر آن خاک آستان دارم

پس از وفات شود، شمع بر مزار مرا

زبس شعله شوقت در استخوان دارم

فلک نخواست که اکنون نریختی خونم

من از تو شکوه ندارم، زآسمان دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از علاقه و اشتیاق خود به معشوق صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که در جایی نزدیک به دلستانش قرار دارد و هرچند که به بزم و خوش‌گذرانی نمی‌رود، اما عشق معشوق برایش کافی است. او به زیبایی و قدم‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش به قدری عمیق است که حتی پس از مرگ، شعله‌های عشقش در وجودش خواهد ماند. همچنین، او از تقدیر آسمان می‌نالد که باعث نشده فعلاً جانش را بگیرد، اما از معشوق شکایت ندارد و تنها به بخت خود متوسل می‌شود.