شمارهٔ ۳۸ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
کو حریفی تا کند خون جگر در جام من
وعده وصلم به فردا داد اینم بس که یار
این قدر داند که صبح از پی ندارد شام من
صبح کو در خانه بنشین، مهر گودیگر متاب
تیرگی هرگز نخواهد رفت از ایام من
رحم اگر بر من نخواهی کرد بر بدگو مکن
من چه بد کردم که نتوانی شنیدن نام من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس درد و تلخی را به تصویر میکشد. او از عدم پیدا کردن حریف و دوستی که بتواند غم و دردش را درک کند رنج میبرد. وعده وصال و دیدار یار، به فردا موکول شده که این موضوع برای او کافی نیست، چرا که میداند صبح به شب نخواهد رسید. شاعر از معشوق میخواهد که به او مهر و محبت نداشته باشد و در عوض از بدگویی درباره او خودداری کند. او به نوعی از بیعدالتی و ناتوانی دیگران در درک احساساتش شکایت دارد و از شنیده نشدن نامش ناراحت است.