شمارهٔ ۱۰۰ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مستیم تا ابد شده از بیخودی ز دست
زان باده که داد بما ساقی الست
من مست عشقم از بر ما خیز زاهدا
بد نام می شوی که بما میکنی نشست
هرگز خمار فرقت جانان ندید جان
از باده وصال چو بودم همیشه مست
من فاش گویمت دو جهان غیر یار نیست
سر چنین بلند نخواهیم گفت پست
از مظهر جهان چو توئی ظاهر از چه شد
این اختلاف مؤمن و ترسا و بت پرست
بی بهره از جمال رخت نیست ذره
مرآت حسن روی تو بودست هرچه هست
تا مهر نوربخش بتابید بر دلم
از جمله قید جان اسیری ما برست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حالتی مستی و عشق سخن میگوید. شاعر به حالت سرمستی که از باده عشق الهی به دست آورده اشاره میکند و بیان میکند که به خاطر عشق، به هیچ چیز دیگر توجهی ندارد. او از زاهدی که به او نیش میزند و در میهمانی عشق حاضر نیست انتقاد میکند و بر این باور است که هیچ کس در دنیا جز یار او، ارزش محبت را ندارد. شاعر همچنین به تمایز میان مؤمنان و غیرمؤمنان اشاره میکند و میگوید که جمال معشوق، دلیل زیبایی و وجود همه چیز در جهان است. در نهایت، او ابراز امیدواری میکند که نور عشق، او را از قید و بندهای دنیوی آزاد کند.