شمارهٔ ۱۰۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از حسن عالم گیراو کونین پرغوغاشدست
وز تاب زلف سرکشش عالم پراز سوداشدست
جان و دلم در حلقه مویش گرفتار آمدست
عقلم زنور روی او سرگشته و شیدا شدست
از جام عشقند از ازل، ذرات مست لم یزل
ساقی صلایی میزند میخانه رادر واشدست
نام و نشان عالم و آدم نبود اندرمیان
از جلوه حسن رخش نام جهان پیدا شدست
در صورت عالم علم بینم جمال آن صنم
مجنون عشقم لاجرم عالم برم لیلا شدست
من از غم عشقش چنین زار و نزار و ناتوان
رحمتش نمی آید بمن گوئی دلش خاراشدست
عیش و حضوری در جهان دارم که کس ندهد نشان
زیراکه شاه عشق راجان ودلم مأوا شدست
ای کاشکی آن تند خو پرده برافکندی زرو
تا هر کسی دیدی که او نور جهان آراشدست
نام اسیری در جهان قلاش ورند و مست دان
یارب چه شد کز عاشقان او در جهان رسواشدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذبه حسن محبوبش میپردازد. او احساس میکند که جان و دلش در حلقه موهای معشوق گرفتار شده و عقلش تحت تأثیر زیبایی او سرگشته و دیوانه شده است. شاعر بیان میکند که از عشق، ذرات عالم مست شدهاند و معشوق بهتدریج جلوهای از خود را در عالم نمایان کرده است. او عشقش را عذابی بزرگ توصیف میکند و از بیرحمی معشوق که به او رحم نمیکند، گلهمند است. در نهایت، شاعر آرزو میکند که معشوق پرده از روی زیبایی خود بردارد تا همه قدر و منزلت او را ببینند و از عشق او رسوا نشوند.