شمارهٔ ۱۰۷ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت
دل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت
ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میان
جانم ز هستی تو کناری نهان گرفت
آید همیشه اشک بدریوزه پیش تو
اوسایل است و راه نشاید برآن گرفت
دل مرکب قرار بمیدان عشق تاخت
چون شهسوار درد تو آمد عنان گرفت
تا لذت شراب غمت یافت کام جان
سرخوش شد و بمصطبه پای دنان گرفت
چون حسن تو بحور و بغلمان ظهور کرد
زاهد چنان هوای جنان از چنان گرفت
زلف تو داشت جان اسیری ببند خویش
رویت بصد لطافتش آخر ضمان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غمی گسترده و کینهای عمیق بر دل فرمانروایی میکند و شادی را از ما دور میکند. ای دل، وقتی از راه عدم خارج شدی، جانم از بودنت پنهان شد. اشکهایم همیشه به درگاه تو میآید و نمیدانم چگونه باید به او رسید. دل به میدان عشق رفته و درد تو را همراه دارد. وقتی لذت شراب غمت را چشید، سرمست شده و خوشیای یافت. به هنگام ظهور زیباییات، عابدان به عشق بهشت روی آوردند. زلف تو جانم را در بند کرده و چهرهات با لطافت، احساسی عمیق را به ارمغان میآورد.