نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی جمال روی تو دل را حیاتی هست نیست

زآب حیوان لبت جانرا مماتی هست نیست

هرکه شد دل زنده از دیدار جان افزای تو

آنچنان دل زنده را هرگز وفاتی هست نیست

شد مقید جان ما نوعی که گویی یک نفس

از کمند زلف تو او را نجاتی هست نیست

پیش مست باده توحید در هر دو جهان

جز صفات و ذات تو ذات و صفاتی هست نیست

روبهر سویی که باشد عاشق دیوانه را

جز بسوی قبله رویت صلاتی هست نیست

نیست هستی غیر واجب پیش مرد راست بین

جز خیال چشم احول ممکناتی هست نیست

ای اسیری در یقین عارفان حق پرست

همچو نفس بدبتی در سومناتی هست نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و ارادت به محبوب و زیبایی او پرداخته است. شاعر بیان می‌کند که بدون زیبایی و حضور محبوب، دل هیچ‌گونه حیات و انرژی ندارد و هر آنچه در این جهان وجود دارد، وابسته به وجود محبوب است. او تاکید می‌کند که کسی که دلی زنده دارد، به خاطر دیدار معشوق است و هرگونه زندگی و نشاط از عشق او نشأت می‌گیرد. همچنین شاعری به عمق عرفان و حقیقت می‌رسد و می‌گوید که هر چیز دیگری جز وجود خداوند و صفات او نیست و همه اشیاء در برابر حقایق او، بی‌معنا و فانی هستند. در نهایت، او عشق را راهی برای رسیدن به حقیقت می‌داند و به نوعی به حالت تسلیم در برابر محبوب اشاره می‌کند.