نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بقید زلف تو جانم عجب گرفتارست

ز بند دام تو جستن نه سرسری کارست

ز مهر روی تو ذرات کون در رقصند

جهان ز تابش حسن تو غرق انوارست

درون پرده کثرت جمال وحدت دوست

کسی معاینه بیند که مرد اسرار است

یکیست عاشق و معشوق پیش اهل یقین

دوئی گمان کج احولی و پندار است

سپاه عشق سراسر گرفت ملک وجود

خرد ز دست تظلم بجان بزنهارست

بمکر و عربده چشم تو ریخت خون جهان

ببین که چشم معربد چه شوخ و عیارست

جهان ز باده لعل تو مست و بیخبرند

کجاست آنکه بدور لب تو هشیارست

چه غم ز سرزنش دشمن و ز طعن رقیب

بما اگر ز سر مهر یارما یارست

همه جهان چو اسیری بدور رخسارت

بگرد نقطه خال تو همچو پرگارست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که گرفتار زلف و زیبایی اوست. او تأکید می‌کند که رهایی از عشق معشوق کار ساده‌ای نیست و تمامی موجودات در عشق او در حال رقص و شادی‌اند. شاعر به وحدت در زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که فقط اهل یقین می‌توانند این حقیقت را درک کنند. همچنین، او اشاره می‌کند که عاشق و معشوق در حقیقت یکی هستند و این دوگانگی فقط در نظر کسانی است که به حقیقت و عشق نرسیده‌اند. عشق، تمام وجودش را تسخیر کرده و حتی در برابر دشنام‌ها و سرزنش‌ها، عشق و محبت به معشوق برایش بالاترین ارزش است. در نهایت، شاعر می‌گوید که همه موجودات در اطراف زیبایی معشوق مانند پرگار دور نقطه‌ای می‌چرخند.