شمارهٔ ۱۱۶ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ازپرتو جمال تو عالم منورست
وزسنبلت مشام دل و جان معطرست
این جرم خور که جمله جهان روشن ازویست
یک ذره ز پرتو آن روی انورست
سلطان حسن روی ترا ملک هر دو کون
بی لشگر و سپاه عجایب مسخرست
غایت نداشت جلوه رویت از آن سبب
هر دم بجلوه دگر و حسن دیگرست
در تاب رفت زلف تو سرها بباد داد
بازش ز پیچ و تاب چه آشوب در سرست
چشمت بقصد کشتن من غمزه تیز کرد
یارب که این چه ترکک بیرحم کافرست
عقل بلند پایه بدرگاه شاه عشق
هرگز نگشت محرم و چون حلقه بردرست
کس با خودی نیافت ببزم وصال راه
زیرا جناب وصل ازین پایه برترست
در دام فتنه جان اسیری ز چیست گفت
گفتم کزان سلاسل زلف معنبرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به توصیف جمال معشوق و اثرات آن بر عالم و دل و جان خود میپردازد. او میگوید پرتو زیبایی معشوق جهان را روشن کرده و عطر گیسوانش روح را معطر میسازد. زیبایی او با قدرت خود، بدون نیاز به لشکر و سپاه، کل دنیا را به تسخیر درآورده است. شاعر همچنین به چگونگی جاذبههای متعدد زیبایی معشوق و تأثیر زلفهایش که هر لحظه دلی در راه اشتیاق بههم میزند، اشاره میکند. در نهایت، او به چالشهای عشق و نرسیدن به وصل اشاره کرده و میگوید که عشق واقعی فراتر از فهم عقل است و در برابر زیبایی معشوق، عقل و نفس انسان تسلیم میشوند.