نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

بیا جانا که بی تو جان خرابست

دلم از آتش شوقت کبابست

خورم خون جگر بی تو نگارا

بهجرانت مرا اینها شرابست

ندارم غیر عشقت در جهان کار

ترا با من چرا چندین عتابست

ز درد فرقتت ای جان جانان

تنم بیمار و دل در اضطرابست

قدت سرو و لبت قند و میان موی

جبینت ماه و رویت آفتابست

دلم را با وجود خاک کویت

نه پروای بهشت و نه ثوابست

ز دست هجر از پای اوفتادم

اگر رحمی کنی فکری صوابست

دوائی کن بوصل خود دلم را

که از درد و غم هجران خرابست

اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه

بگو درد درونم بی حسابست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عشق و درد ناشی از دوری از محبوب است. شاعر با بیان شوق و اشتیاق شدیدش به معشوق، از رنج و عذابی که به خاطر جدایی تحمل می‌کند سخن می‌گوید. او می‌گوید که بدون محبوبش زندگی‌اش خراب است و از آتش عشقش می‌سوزد. شاعر همه چیز را به خاطر عشقش بی‌ارزش می‌داند و از معشوق می‌خواهد تا به او رحم کند و به درد و غم او رسیدگی کند. הוא به زیبایی‌ها و جذابیت‌های معشوق نیز اشاره می‌کند و در نهایت از وضعیت نابه‌سامان خود می‌گوید که در اثر دوری دچار بیماری و اضطراب شده است.