شمارهٔ ۱۳۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا که خورشید جمال از برج رویت طالعست
خانه جان و دلم روشن ز نور لامعست
جمله عالم نقاب شاهد روی تو شد
این سخن پنهان نمی گویم حدیثی شایعست
می شود روشن ز حسنت هرنفس کون و مکان
زانکه از مهر رخت هر لحظه نوری ساطعست
هرزمان یابم حیاتی تازه از دیدار تو
مرده دل آنکس که عمرش بی جمالت ضایعست
هرکرا با دولت وصل تو باشد دست رس
هم زمانه چاکرست او را و گردون تابعست
قصه بوس و کنارش هست امری بس محال
دیده در عمری بدیداری از آن مه قانعست
پرتو خورشید عالم سوز روی نوربخش
قید موهوم اسیری از دو عالم رافعست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نویسنده در این شعر به زیبایی و نور خورشید جمال محبوبش اشاره میکند که جان و دلش را روشن کرده است. او بیان میکند که همه جهان تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار دارد و این احساسات را به طور پنهانی اما عمومی بیان میکند. هر لحظه از حضور معشوق، زندگی تازهای به او میدهد و سردی و بیحالی نسبت به زندگی بدون زیبایی او را مرده میداند. همچنین، دسترسی به وصال معشوق را مایهٔ قدرت و احترام میداند، به طوری که حتی زمان و جهان نیز در خدمت او هستند. در نهایت، او به دشواریهای بیان عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که نور چهرهٔ محبوب، قید و بندهای دنیا را از بین میبرد.