نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بختم مدد نداد که بینم وصال دوست

ای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست

از جان و از جهان بهوایش برآمدم

بیرون نرفت از دل و جانم خیال دوست

جان و دلم همیشه لگدکوب عشق اوست

دولت نگر چگونه شدم پایمال دوست

جانهای عاشقان بغم عشق واگذاشت

بس دور می نمود چنین از کمال دوست

گاهی که یار پرسش حالم کند به لطف

صد جان فدای آن لب و حسن و سؤال دوست

هر دم اگر جمال نماید بعاشقان

کی کم شود بمرتبه جاه و جلال دوست

از ناز پادشاه و گدا گشت بی نیاز

گر زانکه یافت جان اسیری وصال دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دوری و ناکامی در وصال معشوق می‌گوید و آرزو می‌کند که کاش می‌توانست جمال او را از دور ببیند. او تمام وجودش را تحت تأثیر عشق دوست می‌داند و زندگی‌اش را به خاطر او فدای عشقش می‌کند. عشق به او باعث شده که همه چیز از قبیل جان و جهان برایش بی‌اهمیت شود و تمام توجهش به معشوق است. هر بار که معشوقی از او حالش را می‌پرسد، شاعر می‌خواهد جانش را فدای لب، زیبایی و محبت او کند. در نهایت، او اشاره می‌کند که ناز و زیبایی معشوق، همه را بی‌نیاز کرده و تنها عشق اوست که زندگی را معنا می‌بخشد.