شمارهٔ ۱۶۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دل دیوانه تاکی بیخودیها کردنت
برسرم پیوسته طعن نیک و بد آوردنت
چند خواهی دست و پا زد رو رضا ده با قضا
تا بکی باشد غم بیهوده آخر خوردنت
این چه جهل است عاقبت اندیشه کن ای بی خبر
خلق راضی کردن و حق را ز خود آزردنت
گر نرفتی بر صراط المستقیم ای بی طریق
در طریق آخر کجا شد این طریق اسپردنت
گر براه فقر خواهی رفت سوی حضرتش
زاد این ره عجز و مسکینی بباید بردنت
گر رسد نفعی بدرویشان مسلم باشدت
نیکنامی را بساطی در جهان گستردنت
گر همی خواهی وصالش ای اسیری بایدت
دل زیاد غیر او پیوسته خالی کردنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دل دیوانه خود رجوع میکند و از اینکه چرا بیخود میشود و دچار طعن و سرزنش میگردد، میگوید. او به خود یادآوری میکند که نباید به دنبال رضایت خلق باشد و باید با قضا و قدر پیش برود. شاعر از جهل و ناآگاهی ابراز نگرانی میکند و به مسائل عمیقتری در زندگی اشاره میکند، از جمله ضرورت فقر و مسکینی در راه رسیدن به حقیقت. او تأکید میکند که موفقیت در این راه باید بر اساس صداقت و نیکنامی باشد و در نهایت، برای رسیدن به وصال معشوق حقیقی (خدا) باید از هر چیز غیر او دل بکند.