نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۵ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

مرا سودای او دیوانه دارد

ز فکر عقل و دین بیگانه دارد

فسون چشم جادو بین که مارا

میان شهر چون افسانه دارد

دلم مؤمن ازآن شد کو چو کافر

بتی در اندرون خانه دارد

به تقوی ورع پیمان نسازد

کسی کو عهد با پیمانه دارد

ز بهر صید مرغ جان عاشق

ز زلف و خال دام و دانه دارد

طواف کعبه سودی نیست آنرا

که دل با شاهد و میخانه دارد

اسیری زان بفقر آمد سزاوار

که رو درراه درویشانه دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل دربردارنده‌ی احساسات عمیق عاشقانه و دلدادگی شاعر است. او از دیوانگی ناشی از عشق صحبت می‌کند و به بی‌توجهی به عقل و مذهب اشاره می‌کند. چشم معشوقش مانند جادوگری آنها را مسحور کرده و وجود او را به افسانه‌ای در شهر تبدیل کرده است. شاعر احساس می‌کند قلبش در تعارضی بین ایمان و کفر قرار دارد، به دلیل اینکه معشوقش همچون بت در درون خانه‌اش جا دارد. شاعر به بی‌فایده بودن تقوا و پرهیزگاری در مقابل عهد و پیمان‌هایی که مبنای آن‌ها عشق است، اشاره می‌کند. او برای صید جان عاشق خود از زلف و خال معشوق بهره می‌برد. همچنین، به طواف کعبه و عبادت اشاره می‌کند و می‌گوید کسی که دلش به میخانه و معشوق است، طواف کعبه برایش بی‌فایده است. در انتها، شاعر به بی‌پناهی و فقر اشاره می‌کند و می‌گوید چنین حالتی سزاوار کسی است که در جستجوی عشق است.