شمارهٔ ۲۴۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای بت عشوهساز من بیتو به سر نمیشود
دلبر جاننواز من بیتو به سر نمیشود
حاصل روزگار من مونس و غمگسار من
همدم جان زار من بیتو به سر نمیشود
باده تویی و جام من نور تویی ظلام من
شخص تویی و نام من بیتو به سر نمیشود
گر تو بلای جان شوی، دل ببری نهان شوی
مونس دیگران شوی، بیتو به سر نمیشود
فتنه عاشقان تویی، آفت بیدلان تویی
شور جهانیان تویی، بیتو به سر نمیشود
درد دهی دعا کنم، جور کنی وفا کنم
جنگ کنی صفا کنم، بیتو به سر نمیشود
گرچه شوی تو کینه ور، ور نکنی به من نظر
یا که برانیم ز در، بیتو به سر نمیشود
گر بدهی مراد من ور ندهی تو داد من
ور نکنی تو یاد من، بیتو به سر نمیشود
گر تو اسیریم کنی، تیغ جفا به من زنی
محو کنی ز من منی، بیتو به سر نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و وابستگی عمیق شاعری به معشوقش است. شاعر به خوبی احساس میکند که زندگی بدون محبوبش ممکن نیست و هر جنبهای از وجودش به او وابسته است. او از شرایطی که ممکن است معشوقش به او ضرر برساند یا او را ترک کند، میهراسد و در عین حال نشان میدهد که اگر معشوقش هم برای دیگران باشد، باز هم زندگیاش بیاو مفهوم ندارد. در نهایت، شاعر به وضوح بیان میکند که عدم حضور معشوق برایش قابل تحمل نیست و تمام دردها و خوشیها را به وجود او گره میزند.