شمارهٔ ۲۵۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بیخبر
تا مست دیدارت شدم از خود نمییابم اثر
ای همدم جان و روان جویی کنار از عاشقان
با ما چرایی سرگران رنجیدهای از ما مگر
در عشق تو بیچارهام، از خان و مان آوارهام
از لطف خود کن چارهام، دیدار بنما یک نظر
ای شاه عالمسوز من وی ماه جانافروز من
ای ساز من ای سوز من کی بینمت بار دگر
ای دلبر طناز من ای مونس و دمساز من
ای محرم و همراز من درد مرا شو چارهگر
ای آرزوی جان من ای جان و ای جانان من
ای درد و ای درمان من در حال زار من نگر
ای یار بیمهر و وفا داری سر جور و جفا
گر زان که ریزی خون ما کردم فدایت جان و سر
ای آفتاب خاوری ای رشک ماه و مشتری
درد دلم چون بنگری باشی ز حالم باخبر
آخر اسیری در نگر گر زان که هستی دیدهور
من نور حقم سر به سر روپوش گشته در بشر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق عمیق و دیوانهوار خود به معشوق صحبت میکند. او ابراز میکند که به خاطر دیدن معشوق، عقل و دینش را فراموش کرده و در دنیای عشق به حالت مستی درآمده است. او از معشوق درخواست میکند که به او یک نظر بیندازد تا آرامش بیشتری پیدا کند. شاعر معشوق را به عنوان مونس و دمساز خود میبیند و از او میخواهد که درد و رنجش را درمان کند. همچنین، او از این که معشوق بیرحم و بیوفا است ناامید شده و در کنار زیباییهای او از تنهایی و درد رنج میبرد. در نهایت، او احساس میکند که بهعنوان عاشق، در اسارت عشق معشوق قرار دارد.