شمارهٔ ۲۵۶ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
نهال دوستی را در بر آور
کنار از ما مجو سرو سمن بر
بده ساقی بسرمستان عشقت
از آن لب باده چون شهد و شکر
بایمان حقیقی جان ما را
بغیر از کفر زلفت نیست رهبر
غبار غیر برروی تو حیف است
برافشان دامن زلف معنبر
بنور دیده جان می توان دید
جمال روی آن خورشید خاور
به یغما ترک چشم مست از ما
دل و دین می برد جان نیز برسر
به سان ذره شیدا گشت جانم
ز تاب آفتاب روی دلبر
بهردم حسن روی دوست بینم
بناز و شیوه غیری مکرر
اسیری از خودی شد محو و بیخود
درآن ساعت که یار آمد برابر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به اهمیت دوستی و عشق اشاره میکند. او از ساقی میخواهد تا از بادهای با طعم عشق به او بدهد و به ایمان حقیقی اشاره میکند که تنها به زلف محبوب وابسته است. شاعر به زیبایی و نور روی محبوب اشاره کرده و میگوید که غبار غیر بر روی محبوب بیمعناست. او احساس میکند که جانش به خاطر عشق به محبوب شیدا و بیخود شده است و هر لحظه زیبایی دوست را میبیند. در نهایت، او از آزادی و رهاییای که در برابر یار به دست میآورد سخن میگوید.