نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۴ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مائیم و کنج خلوت و سودای عشق یار

ناصح تو کار خود کن و ما را باو گذار

جانها معطر و دو جهان پر نسیم شد

تا برفشاند باد صبا زلف مشکبار

بازم خیال زهد مبادا برد ز راه

ساقی مدار منتظرم جام می بیار

تا خانه کرد در دل من عشق مغ بچه

گشتم ز فکر کفر و ز اسلام برکنار

زاهد که توبه میدهد از عاشقی مرا

رویت چو دید می شود از توبه شرمسار

هربار رخ بشیوه دیگر نمایدم

هر روز اگر جمال تو بینم هزار بار

هرکو قدم نهد چو اسیری برای عشق

بازش بگو که با غم دنیا و دین چه کار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق به یار سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که او و دوستانش در حال تجربه عشق هستند. شاعر به ناصح (رابطه‌دهنده) می‌گوید که به کار خود بپردازد و آن‌ها را به حال خود رها کند. او احساس می‌کند که عشقش روحش را معطر کرده و به او آرامش می‌دهد. شاعر از زهد و دوری از عشق دلسرد شده و خواهان جرعه‌ای از می (شراب) است تا در دلش عشق ماندگار شود. همچنین، او به زیبایی یار اشاره می‌کند و می‌گوید هر بار که چهره او را می‌بیند، به طور تازه‌ای از زیبایی‌اش شگفت‌زده می‌شود. او به زاهدان اشاره می‌کند که از عشقش انتقاد می‌کنند و بیان می‌کند که دیدن چهره یار، آن‌ها را از توبه شرمنده می‌کند. نهایتاً، او به عاشقان می‌گوید که در برابر غم‌های دنیا و دین، عشق مهم‌تر است.