نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۴ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوش

تا که گردی مست و باشی بیخبر از عقل و هوش

گفتمش من صوفیم می از کجا من از کجا

گفت افسانه چه کار آید بیا و باده نوش

از کف ساقی چو نوشیدم شراب آتشین

مست و لایعقل برآوردم چو خم باده جوش

عشق زور آورد و بودم مست و دلبر در نظر

جان بشوق وصل او مستانه آمد در خروش

گفتمش عمریست تا جویای وصلت گشته ام

گفت ای بدمست تا کی خود نمائی رو خموش

در نقاب زلف دیدم حسن او پنهان شده

گفتم ای جان از جمال خود برافکن روی پوش

در حریم انس ما با تو چو محرم بوده ایم

می نما رو بی حجاب و دیگر از ما رو مپوش

کی به بیداری نماید رو به کس در عمرها

آنچنان حسنی که ما در خواب میدیدیم دوش

از مریدی وارادت شد اسیری بهره مند

گر شود مقبول خاطر پیش پیر می فروش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی لحظه‌ای از مستی و عشق روایت می‌شود. شاعر از یاری که جام می‌آورد و او را به نوشیدن دعوت می‌کند، سخن می‌گوید. شاعر که خود را صوفی می‌داند، در پاسخ می‌گوید نمی‌تواند می را بنوشد. اما پس از نوشیدن شراب، به حالت مستی درمی‌آید و عشق محبوبش را می‌جوید. او به تجربه‌ای عمیق از وصل و شوق در عشق اشاره می‌کند و از محبوبش می‌خواهد که خود را بی‌پرده به او نشان دهد. در نهایت، شاعر به احساساتش و جاذبه‌ی خاص محبوب اشاره می‌کند و بر اهمیت محبوبیت در میان عارفان می‌پردازد. این شعر توصیف‌کننده‌ی زیبایی بصیرت در عشق و مستی است.