شمارهٔ ۲۹۰ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا شد سپر بلایش دل درویش
هر لحظه رسد زخم دگر برجگر ریش
پیوسته بشمشیر جفا یار ستمکار
بی رحم زند بردل بیچاره من ریش
گویی که رسد بر دل و جان مرهم تازه
هر تیر که بر سینه من آید از آن کیش
با ما مگرش مهر و وفا هست ز یادت
چون جور و جفایش بمن آید ز همه بیش
بنگر که چه سانست نکو خواهی نادان
از عقل دهد توبه مرا عقل بداندیش
زین بادیه هرگز نبرد راه بمنزل
هر کس که نهد پای درین ره بسر خویش
خواهی که اسیری بودت بار بوصلش
از خود گذر و مرد صفت نه قدمی پیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و رنج عاشق است که از ظلم و ستم محبوب خود میکشد. عاشق هر لحظه زخمهای جدیدی بر دلش میخورد و با هر تیر اشاره به جفای یار، دردش بیشتر میشود. او به یاد میآورد که هیچ مهر و وفایی از محبوبش نمیبیند و تنها جور را از او تجربه میکند. شاعر به بیعقلی و نادانی انسانها اشاره میکند که در این راه صعب و پرخطر قدم میزنند. در نهایت، او توصیه میکند که اگر کسی میخواهد به وصال محبوب برسد، باید از خود بگذرد و با صفت مردانگی پیش برود.