شمارهٔ ۲۹۸ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع
زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع
عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی
با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع
زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو
گر ز زهد خشک گوئی کی کنیمش استماع
واعظ نادان چه گوید از جمال روی دوست
چون بسر این سخن هرگز نبودش اطلاع
سالکا گر عاشقی زهد ریا را ترک کن
زانکه زهد و عشق را هرگز نباشد اجتماع
گر شدی عاشق دلا قطع نظر کن از دو کون
نیستی محرم بعشقش گر نداری انقطاع
هرچه میگویی ز زلف و روی آن دلدار گو
غیر از این از کفر و دین گرگوئیم باشد صداع
پرتو خورشید حسنت محو گرداند جهان
گر ز روی نوربخش خود براندازی قناع
در طریقت کی شوی متبوع پیش خاص و عام
در شریعت گر نداری چون اسیری اتباع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن درباره عشق و زهد است و بیان میکند که عشق حقیقی نیازمند فداکاری و رها کردن دنیای مادی است. شاعر به عاشق هشدار میدهد که نباید در مسیر عاشقی قدم بگذارد و گرفتار غم معشوق شود. او به زاهدان انتقاد میکند که از عشق سخن میرانند در حالی که خود از آن بیبهرهاند. میگوید عشق و زهد نمیتوانند با هم جمع شوند و اگر کسی عاشق شد، باید از دنیا و مادیات دل بکند. همچنین تأکید میکند که عشق واقعی به درک عمیق و محبت نیاز دارد و انسان نمیتواند به عشق دست یابد اگر هنوز به جهان مادی وابسته باشد. در کل، پیام متن دعوت به عشق خالص و رهایی از تعلقات دنیاست.