نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۶ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

ببحر هست مطلق تا شدم غرق

میان ما و دریا نیست خود فرق

چو من رند و خراباتی و مستم

چه کار آید مرا سالوسی و زرق

شدم محو فنا از تاب حسنت

چو لامع شد مه روی تو چون برق

جمالت آفتاب بی زوالست

که پیدا نیست او را غرب تا شرق

ز هر قیدی اسیری گشت آزاد

بدریای فنا زان دم که شد غرق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف حال خود می‌پردازد و از غرق شدن در دریای عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که میان خود و دریا هیچ تفاوتی وجود ندارد و با اشاره به حالت مستی و سرخوشی‌اش، تأکید می‌کند که به چیزهای ظاهری و دروغین نیازی ندارد. او از شدت عشق و زیبایی معشوقش، به فنا رفته و زیبایی او را چون آفتاب بی‌زوال تشبیه می‌کند. در نهایت، شاعر می‌گوید که از هر قیدی رها شده و به دریای فنا پیوسته.