نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۶ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا جامه هستی ز غم عشق نشد پاک

در جستن معشوق نه عاشق چالاک

تا روح مجرد نشد از قید علایق

کی همچو مسیحا بتوان رفت برافلاک

کی نور تجلی جمال تو توان دید

تا لوح دل از نقش دو عالم نشود پاک

من مست می عشق توام هرچه که هستم

گر زاهد زراقم و گر عاشق بی باک

دلدار در آید بنهد رخت اقامت

چون خانه دل پاک شود از خس و خاشاک

زاهد بره عشق چو عاشق دل و جان، باز

کی راست شود کار ز تسبیح و ز مسواک

شو پست و بجو منصب عالی چو اسیری

تو مرکز دور فلکی چونکه شدی خاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عواطف عشق و جستجوی معشوق است. شاعر می‌گوید که تا زمانی که روح از قید دنیا و تعلقات آزاد نشود، نمی‌تواند به کمال واقعی برسد و جمال محبوب را درک کند. او بیان می‌کند که عشق به معشوق او را بی‌فکر و بی‌پروا کرده و برای پاکسازی دل از آلودگی‌ها و دغدغه‌های دنیوی تلاش می‌کند. شاعر به زاهدان هم اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها تسبیح و دعا کافی نیست و باید دل را به عشق باز کرد تا به مقام بالا دست یافت. در نهایت، او به کرامت و مقام انسانی اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که باید از دنیا و مواد آن جدا شد تا به مقام عرفانی و معنوی رسید.