شمارهٔ ۳۲۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناک
آهی کشم که آتش افتد درون افلاک
در حیرتم که با ماست آن یار هرکجا هست
من گه ز وصل شادان گه از فراق غمناک
گر نیست عشق بازی از جانب توبا ما
پس در میانه پیغام بهرچه بود لولاک
مائی حجاب ما شد اندر میانه ای کاش
عشق آتشی فروزد سوزد منی من پاک
گر نیست نقش آدم در خاک تیره پنهان
پس چرخ و انجم از چیست گردان بگرد این خاک
از حسن با کمالش واقف نشد کماهی
هر چند کرد کوشش در فکر عقل دراک
گر سالک طریقی چندان برو درین راه
کاخر رسی بمنزل بی بار فکر و ادراک
معروف و معرفت را غایب نبود زان گفت
آن عارف یگانه سبحان ما عرفناک
معشوق لاابالی عاشق نجوید الا
آنکس که چون اسیری رندست ومست وبی باک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق احساسات عاشقانه و دغدغههای دل شکسته اشاره دارد. شاعر از جدایی و فراق میگوید و از شوق و حسرتی که در دل دارد. او از محبوبش میخواهد که پردهها را کنار بزند تا از زیباییهایش بهرهمند شود. شاعر دچار حیرت است که چرا محبوبش همیشه با اوست، اما حالتهای شادی و غم را تجربه میکند. او عشق را آتشین میداند که جان او را میسوزاند و به رابطه عشق و عرفان میپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که درک عشق و حقیقت تنها از طریق تجربه و خودآگاهی میسر است و عارف واقعی کسی است که در جستجوی معشوق، بیپروا و آزاد باشد.