نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آوازه حسن تو گرفتست ممالک

در ملک ملاحت نبود غیر تو مالک

چون پرده پندار برانداخت جمالت

در پرتو حسن تو شد اشیا همه هالک

عیبم مکن ای زاهد اگر رندم و عاشق

چون حکم قضا بود چنین نحن کذلک

ما ترک سر و جان بره عشق تو گفتیم

ناصح چه شود در رهش ار هست مهالک

از دامن دل گرد دو عالم چو برافشاند

شد جان اسیری بره عشق تو سالک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و جذابیت معشوق است که نام او در همه جا معروف شده است. شاعر می‌گوید که هیچ‌کس در زیبایی به پای او نمی‌رسد و وقتی پرده‌ از روی زیبایی‌اش کنار می‌رود، همه چیز تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد. او از زاهد می‌خواهد که او را سرزنش نکند، زیرا عاشق و رندی در عشق اوست و این سرنوشت قضاست. شاعر همچنین می‌گوید که برای عشق او جان و دلش را فدای او کرده و در مسیر عشقش پیوسته در حال سفر روحانی است.