شمارهٔ ۳۱۹ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بریخت ساقی وحدت می محبت پاک
بجام سینه دردی کشان منزل خاک
بنور معرفت ار هست چشم دل روشن
بگوش جان شنو آخر خطاب مالولاک
جمال روی تو آخر چنانچه هست، بگو
که جز درآینه ما کجا کنی ادراک
مگر که یار درآید بخانه دل من
سزای سینه ز خاشاک غیر کردم پاک
نقاب زلف برویت چه خوب افکندی
لکنت احرق لولا فعلت ذاک کذاک
بهر چه بنگرم از غایت نظربازی
رایت وجهک فیه ولانظرت سواک
مدار و مرکز دور دایری توازآن
اسیریا بتو کردند انجم و افلاک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق خداوند و معشوق اشاره دارد. شاعر از ساقی میخواهد که محبت خالص را در دل او بریزد و برای آرامش، دردهای سینهاش را با مشروبات الهی تسکین دهد. او به نور معرفت و روشنایی دل اشاره کرده و از یار میخواهد که زیباییاش را با او در میان بگذارد. شاعر احساس میکند که به جز آینه، جای دیگری برای درک جمال معشوق وجود ندارد و در نهایت، معشوق برای او مرکز جهان و کائنات است. این شعر از تداخل عشق الهی و زیباییهای طبیعی و انسانی و تمایل شاعر به درک عمیقتر آنها سخن میگوید.