نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۹ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال

هرگز ندید دیده کس اینچنین جمال

خورشید در لباس همه ذره نمود

رخسار او چو پرده برافکند از جمال

باتار زلف او شب تار است همچو روز

خور در مقابل مه رویش کم از هلال

برهر که تافت پرتو انوار وحدتش

کثرت به پیش او همه وهم آمد و خیال

از قیل و قال مدرسه روشن کجا شود

حالات اهل ذوق و مقامات اهل حال

تا با تو هست هستی تو نیست جز فراق

فانی شو از خودی که بحق یافتی وصال

زان دم که نوش کرد اسیری می فنا

مخمور سرمست آمد و مستست لایزال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به توصیف جمال و زیبایی حسن می‌پردازد. شاعر به ستایش او اشاره می‌کند و او را به خورشید بی‌زوال تشبیه می‌کند. جمال حسن به قدری درخشان است که هیچ‌کس مانند او را ندیده است. زلف‌های او شب را به یاد می‌آورد و در مقابل زیبایی‌اش، خورشید کم می‌آورد. شاعر همچنین از انوار وحدت و تأثیر آنها بر دیگران سخن می‌گوید و بر این نکته تأکید می‌کند که در کنار حسن، دیگر مسائل و دغدغه‌ها بی‌معنا می‌شوند. او می‌خواهد از خود و تعلقاتش فاصله بگیرد تا به وصال حسن برسد. در نهایت، شاعر به تجربه‌ی فنا و مستی ناشی از عشق اشاره می‌کند که فرد را در حالتی سرمست و بی‌پایان فرو می‌برد.