شمارهٔ ۳۳ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما
محنت عشقت دوای درد بی درمان ما
خانه دل پاک کردم از غبار غیر یار
تا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما
خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیات
کم نشد از دل زمانی آتش سوزان ما
خون دل خواهد که ریزد غمزه تولیک شد
آب حیوان لب لعلت بلای جان ما
من ازین مستی کجا هشیار گردم تا ابد
در ازل چون بامی لعل توشد پیمان ما
میکند ایمان جانم را نهان در هر نفس
در نقاب کفر زلف عنبرین جانان ما
یار چون حیران خویشم دیدگفت از عین ناز
ای اسیری تا بکی باشی چنین حیران ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر از مرگ و زندگی سخن میگوید و تاثیر عمیق عشق را بر دل و جان خود احساس میکند. او غم و شوق را توأمان تجربه میکند و به خاطر معشوقش دل را از هر چیز غیر او پاک کرده است. شاعر به بادهٔ عشق و مستی اشاره میکند و از اینکه چگونه این عشق او را به حیرت و سرگشتگی کشانده، میگوید. در نهایت، او به حال و روز خود پرداخته و به معشوق حسرت میزند و از آن خواسته میکند تا به او نگاهی داشته باشد.