شمارهٔ ۳۳۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون خیال وصل جانان هست سودای محال
جان شیدایم ز وصلش گشت قانع با خیال
تا ز هستی هست باقی یکسر مو وصل نیست
نیست از هستی خودشو گر همی خواهی وصال
در میان جان و جانان پرده جز پندار نیست
چونکه پندارت نماند هر دو دارند اتصال
گر شود صافی ز زنگ غیر مرآت دلت
می توان دیدن عیان از دیده جان آن جمال
حال اهل دل طلب مفتی، که تا عارف شوی
راز عرفان کی شود حاصل ز راه قیل و قال
دامن صاحب کمالی گیر و میرو در رهش
گر همی خواهی که یابی حال ارباب کمال
چون بکنه حسن او کس را اسیری ره نبود
در بیان وصف او زان رو زبانها گشت لال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و جانی میپردازد که در آرزوی وصال محبوبش است. او به این نکته اشاره میکند که عشق حقیقی تنها در خیال وجود دارد و در واقع، پیوندی میان جان و جانان وجود ندارد، جز در ذهن. در این مسیر، اگر فرد زنگهای غیر را از دل خود پاک کند، میتواند جمال حقیقی را درک کند. همچنین، شاعر به اهمیت یافتن حقیقت و کمال در عشق اشاره میکند و میگوید که راه رسیدن به عرفان از طریق گفتوگو و مباحثه نیست، بلکه از طریق پیروی از الگوهای کمال و حقیقت میسر است. در نهایت، بیان میکند که وصف جمال محبوب آنچنان بالاست که زبانها از گفتن آن ناتوانند.