شمارهٔ ۳۴۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ما ز تاب حسن او شیدا و حیران گشتهایم
همچو زلف بیقرار او پریشان گشتهایم
زآتش سودای جانان تا دل و جانم بسوخت
هم به یُمن درد عشقش عین درمان گشتهایم
از جمال روی ساقی مست و لایعقل شدیم
وز شراب لعل اومدهوش و حیران گشتهایم
جز لقای دوست جانم را نباشد وایهای
بی دل و دین ما ز بهر وایهای جان گشتهایم
گر حجاب جان سالک کفر زلف یار بود
ما به کفر زلف او واقف ز ایمان گشتهایم
گه به دیر و گه به کعبه گه به مسجد گه کنشت
در همه اطوار ما جویای جانان گشتهایم
پرتو خورشید رویش ظلمت ما محو کرد
تازتاب نور او چون ماه تابان گشتهایم
جای ما در سایه پیر خرابات آمدهست
شاهد و می را چو ما پیوسته جویان گشتهایم
ای اسیری تا جمال روی جانان دیدهایم
فارغ از قید بهشت و حور و غلمان گشتهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شیدایی ناشی از دیدار معشوق سخن میگوید. او به حالتی پریشان و مجنونوار از زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که مانند زلف بیقرار اوست. شاعر از آتش عشق و درد ناشی از دوری یاد میکند که جان و دلش را میسوزاند، و به درمانی که در عشق معشوق مییابد، اشاره دارد. شاعر و دوستانش از زیبایی و شراب ساقی مست شده و در جستوجوی دوست و معشوق خود در مکانهای مختلفی چون کعبه و مسجد هستند. او ایمان و کفر را به زلف یار گره میزند و بیان میکند که دیدن جمال معشوق او را از قید بهشت و نعمتهای آن آزاد کرده است. در نهایت، شاعر از حالت اسیر در عشق سخن میگوید و میافزاید که از زیبایی معشوق فارغ از هر قید و شرطی شدهاند.