شمارهٔ ۳۴۷ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ما ز عشق یار در دل آتشی افروختیم
هرچه نقش غیر در وی بود کلی سوختیم
گر نباشد عشق ما حسنش کجا پیدا شود
شمع رویش را ز نور عشق ما افروختیم
زنده میسازد لبش هردم هزاران مرده را
ما ز لعل او هم اینجا نفخ صور آموختیم
چون رواجی داشت در بازار عشقش دین و دل
ما به سودای وصالش جمله را بفروختیم
در لباس عشق جانان ما لباس جان و تن
در فراق او دریدیم و به وصلش دوختیم
از فسون عقل نتوان عشق را از دست داد
چونکه عمری ای اسیری ما همین اندوختیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در اشعار فوق، شاعر به عشق و شور و شوق خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که عشق به معشوق در دلش آتش افروخته و همه چیزهای غیر از او را از بین برده است. عشق او باعث پیدایش زیبایی و روشنایی میشود و لبخند معشوق زندگیبخش هزاران مرده است. شاعر از احساسات عمیق و فراق در عشق میگوید و اینکه عاشق برای وصال معشوق تمامی دنیا را رها کرده است. در پایان، اشاره میکند که عشق را نمیتوان با عقل محدود کرد و او تمام عمرش را در تلاش برای رسیدن به عشق گذرانیده است.