شمارهٔ ۳۴۶ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در سر همه سودای سر زلف تو دارم
دردل بجز از مهر رخت هیچ ندارم
از باده لعل لب تو مست مدامم
وز نرگس مخمور تو در عین خمارم
جانم نفسی از کمرت دست ندارد
تا موی میان تو نیارد بکنارم
تا دیده دل دید جمال رخ خوبت
خورشید جهانتاب کجا در نظر آرم
در کوی طلب یک نفس از پا ننشینم
وز دامن مطلوب دمی دست ندارم
گفتا که تو عاشق بچه رویی و کجایی
گفتم که بروی تو ازین گفت نیارم
گفتم که ندارم بجهان غیر تو یاری
گفتا که اسیری من ازین روبتو یارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند. او به تصویر زلف و چهره محبوبش اشاره میکند و میگوید که جز عشق او برایش چیزی نمیماند. شاعر به حالت مستی ناشی از زیبایی معشوق و دلبستگی عمیق خود اشاره دارد و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند او را از یاد محبوبش غافل کند. او در طلب معشوق لحظهای را بدون تلاش نمیگذراند و به همه دردها و رنجهای عشق با کمال اشتیاق تن میدهد. در نهایت، به عشق و وابستگیاش به معشوق تاکید میکند و میگوید که در جهان غیر از او کسی را ندارد.