نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۷ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای جمال جان فزایت وایه جان و دلم

مهر رخسار تو کرده خانه در آب و گلم

دعوی عقل و قرار ما هم از دیوانگیست

ورنه با سودای عشق او که گوید عاقلم

کشته شمشیر هجرانست جان بیدلان

من به تیغ وصل جانان ای عجب چون بسملم

میل عاشق باوفا و مهر معشوقست من

از کمال عشق با جور و جفایش مایلم

هر دو عالم یار می بینم ندارم فکر غیر

من همه حق دیدم و فارغ ز فکر باطلم

صد نشان در هر قدم دیدم ز یار بی نشان

تا درین ره شد مقام بی نشانی منزلم

گر کند قتل اسیری گو بدست خویش کن

خون خود کردم بحل گر یار باشد قاتلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و دیوانگی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق سخن می‌گوید و می‌گوید که عقل و استدلال در عشق به کار نمی‌آید؛ زیرا عشق او را به بی‌خطی و دیوانگی می‌کشاند. او به شدت وابسته به معشوق است و از درد جدایی و فراق شکایت می‌کند، در حالی که وجود خود را فدای عشق می‌کند. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که در عشق واقعی، تنها معشوق اهمیت دارد و او را در همه جا می‌بیند، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.