شمارهٔ ۳۷۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من ز تاب آتش عشق تو ناپرواستم
در هوای مهر رویت ذره سان شیداستم
جان شیرین گر ز دستم میرود فرهادوار
همچو کوه بیستون در عشق پا برجاستم
در ره عشاق گشتم بانوااز وصل دوست
ای مخالف کج مبین زیرا براه راستم
من رضا دارم اگر خواهی جفا کن یا وفا
در طریق عشق تو من عاشق بیخواستم
از می وحدت حریفان مست و لایعقل شدند
تا برندی در مقام عشق بزم آراستم
مظهر او گشت جانم مظهر ما شد جهان
او بما ظاهر شد و من در جهان پیداستم
مائی ما ای اسیری بود موج بحر عشق
موج ماشد غرق دریا این زمان دریاستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از شدت عشق و شیدایی خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از بیپرواییاش در برابر آتش عشق میگوید و احساس خود را در مواجهه با معشوق توصیف میکند. اگرچه ممکن است جانش در این راه از دست برود، اما مانند کوه بیستون در عشق استوار و پابرجاست. او از جستجوی عشق و پیوند با معشوق سخن میگوید و خود را تسلیم حالات عشق میکند، چه با جفا یا وفا. همچنین به حالت مستی ناشی از عشق و وحدت با معشوق اشاره دارد و وجود خود را در ارتباط با او میبیند. در نهایت، او عشق را مانند دریا میداند که در آن غرق شده است.