شمارهٔ ۳۸۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم
بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم
ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم
مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم
رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم
ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم
ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چه
چو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم
عجب کز غمزه شوخت سلامت جان برم آخر
چنین کان چشم فتانت میان دربست برکینم
دل ریش مرا درد تو آمد مرهم ای دلبر
ز جان برخیزم ار یک لحظه بی درد تو بنشینم
زقید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود
چوبهر عاشقی حکم ازل کردست تعیینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر از رندی و قلاشی به عنوان ویژگیهای خود یاد میکند و میگوید که مذهب و دینش تنها عشق معشوق است. او احساس میکند که آتش عشق در دلش شعلهور شده و فقط لبان معشوق میتوانند به این سوز آرامش دهند. شاعر خود را در قید زلف معشوق میداند و آزادیاش را در نور وجود او میبیند. او به شدت به عشقش وابسته است و از غم عشقش چندان رنج میبرد که حاضر است جانش را فدای آن کند. در نهایت، شاعر بیان میکند که آزادیاش در عشق وجود ندارد و این عشق از آغاز برای او مقدر شده است.