شمارهٔ ۴۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی بده می که بود مستیش فنا
تا وارهاندم ز خمار منی و ما
زان باده که چون که بنوشیم جرعه
فارغ کند ز غصه دنیا و دین مرا
از جام عشق جمله جهان مست و بیخودند
رقاص و کف زنان همه گویند تن تلا
پر شد زیار عرصه کونین و همچنان
بی دیده در طلب که کجا جویمش کجا
ذرات غرق بحر محیطند و از عطش
جویای قطره شده هر یک چو بی نوا
دایم حریف شاهد و می باش و پاکباز
گر زانکه میروی ره رندان بی ریا
جامی بدست مست و خرامان رسید یار
گفتا اسیریا بکجا میروی بیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی طلب میکند که او را با می مست کند تا از خمار و غم دنیا و دین رهایی یابد. او اشاره میکند که شراب عشق تمام دنیا را مست و بیخود کرده است و همه در حال رقص و شادی هستند. شاعر به جستجوی محبوب خود میپردازد و به تشنگی ذرات جهان اشاره میکند که همه در پی قطرهای از شراب عشق هستند. او تأکید میکند که باید در این دنیا به شراب و عشق و مهمانی پرداخت و از ریا دوری گزید. در پایان، او از یاری که به او نزدیک شده، میپرسد که به کجا میرود.