شمارهٔ ۴۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل بسته بزلف یار بادا
جانم بغمش فگار بادا
هر دل که مقیم کوی او نیست
آواره هر دیار بادا
برجان و دلم ز عشق جانان
درد و غم بی شمار بادا
عاشق که فنا نگشت از خود
ز اندوه فراق زار بادا
دل را که هوای وصل یارست
از حور و بهشت عار بادا
هر سر که نگشت خاک پایت
بر باد فنا غبار بادا
هرکس که جمال روی او دید
سرها برهش نثار بادا
دل را که بعشق یار کارست
بی کار ز کاروبار بادا
جانم ز شراب لعل جانبخش
چون چشم تو پر خمار بادا
هرکس که میان بعشق در بست
از غیر تواش کنار بادا
منزلگه جان تو اسیری
دایم خم زلف یار بادا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی به محبوبش سخن میگوید. او از غم و درد ناشی از فراق معشوقش صحبت کرده و بر این باور است که هر قلبی که در کنار او نباشد، آواره و بیخانمان است. اطراف عشق او، زندگی بدون عشق را بیمعنی میداند و از عاشقانی که از عشق جانان خود نسبت به خود بیخبرند، مینالد. همچنین، زیبایی معشوق و تاثیر آن بر عاشقان را وصف میکند و بیان میکند که هرکسی که به عشق او دست یابد، باید همه چیزش را فدای او کند. در نهایت، اشاره میکند که او همیشه در حال انتظار وصال محبوبش است و زیبایی او را در هر چیزی برتر میداند.