شمارهٔ ۴۲۸ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آئینه جمال تو شد صورت حسن
هر بی بصر کجاست ز معنی این سخن
در آرزوی دیدن روی تو مرغ جان
خواهد جداشد عاقبت از آشیان تن
دل با خیال روی تو هرگز نمی کند
نه میل حور و جنت و نه باغ و یاسمن
در جست و جوی دوست مراعمر شد بسر
جویم هنوز تا رمقی هست در بدن
جانم نبود بی غم عشق تو یک زمان
زیرا که عشق را دل عاشق بود وطن
دوری مجو زماکه مرابی تو صبر نیست
ای نور هر دو دیده و ای شمع انجمن
اغیار کاینات مرا یار گشته اند
زان دم که گفته که اسیری است یارمن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و علاقه عمیق شاعر به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که زیبایی معشوق چقدر بینظیر است و کسانی که از درک این زیبایی عاجزند، انسانهای نابینا هستند. او از شوق دیدن چهره معشوق به شدت احساس آزردگی میکند و میخواهد از قید جسمانی خود رهایی یابد. دل او هرگز به چیزهای مادی مانند بهشت و حور علاقهمند نیست و تنها در جستجوی دیدار معشوق است. عشق به معشوق برای او مانند وطن است و بدون آن، زندگی بیمعناست. همچنین شاعر از درد دوری از معشوق شکایت کرده و اشاره میکند که این دوری برایش طاقتفرساست. او به عشقش به معشوق اعتراف میکند و میگوید که هرگز نمیتواند از یاد او فاصله بگیرد.