نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۹ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

درآبکوی خرابات عشق اگر مردی

شراب بیخبری نوش تا شوی فردی

ز صحن جان و دلم سوسن و سمن روید

اگر ز گلشن رویت بما رسد وردی

بچشم اهل نظر گشت کحل بینایی

صبا ز کوی تو هرجا که می برد گردی

رسی بمنزل وصل حبیب آخر کار

چو گشت رهبر راه تو همت مردی

بکوی اهل دلان خاک راه باید بود

اگر تو طالب یاری و صاحب دردی

ز تاب آتش عشقش ندیده گرمی

ازآن سبب چو یخ افسرده و چنین سردی

اگر جمال تو میدید منکر عشاق

هزار جان چو اسیری فداهمی کردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جذابیت آن صحبت می‌کند. شاعر توصیه می‌کند که در مسیر عشق، باید بی‌خبر از دنیا مشروبات را نوشید تا فردی شایسته شد. او از زیبایی‌ها و نشاطی که از عشق می‌وزد می‌گوید و اشاره به نرسیدن به محبوب و دشواری‌های راه دارد. در نهایت، تأکید می‌کند که عشق ناب می‌تواند جان‌ها را فدای خود کند و هرکس که زیبایی محبوب را ببیند، حتی حاضر است جان خود را فدای عشق کند.