شمارهٔ ۴۹۳ اسیری لاهیجی
تغربت عن داری فیا طول غربتی
لقد ضاق قلبی من فرق الاحبة
ومن فرقة الاحباب ماکنت لاقیا
عذاب الیم عنده من عذوبة
الا یا رسولا ان بلغت دیارهم
فبلغ الیهم حال شوقی ولوعتی
فان طال هذا البون فی البین فاعلموا
بان حیاتی عین موت بغصة
وان قطع الموت الملاقات بیننا
احبای لاتنسوا عهود المحبة
الهی فیسرنی الوصول الیهم
بحق نبی مرسل للهدایة
وحال الاسیری من غرایب حالة
فکونوا ممدا للغریب بهسمة
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم دوری و تنهایی خود در غربت صحبت میکند. او احساس میکند که قلبش از فراق دوستان و عزیزانش تنگ شده و این جدایی برایش عذابی شدید به همراه دارد. شاعر از پیامبری که برای هدایت فرستاده شده، کمک میخواهد تا به عزیزانش برسد و حال شوق و هیجانش را به آنها برساند. او به دوستانش یادآور میشود که محبتهایشان را فراموش نکنند و از خداوند میخواهد تا راه رسیدن به آنها را برایش آسان کند. شاعر همچنین از حال و وضعیت یک اسیر صحبت کرده و از دوستانش میخواهد که در این غربت، با لبخندی او را یاری کنند.